قلبمان تند می زند وقتی
پای درد تو در میان باشد ...
ای وطن!
لب گشا ! اجازه بده
جان من مرهم تنت باشد ...
تو نفس بکش! جاودانه بمان
تا سر من، روی دامنت باشد ...
پی نوشت:
ـ عکس از سارا عباس نژاد (سواحل خلیج فارس)
ـ برای حوادث تروریستی تهران
قلبمان تند می زند وقتی
پای درد تو در میان باشد ...
ای وطن!
لب گشا ! اجازه بده
جان من مرهم تنت باشد ...
تو نفس بکش! جاودانه بمان
تا سر من، روی دامنت باشد ...
پی نوشت:
ـ عکس از سارا عباس نژاد (سواحل خلیج فارس)
ـ برای حوادث تروریستی تهران
دیر است پاریس!
چشم های بسته
خونی را که بر جویبارهای خاورمیانه جاریست،
بند نخواهد آورد...
وقتی که بِرویای زیبا با خاک، یکسان می شد
وقتی که بغداد را دود و موج ترور از درون می پوساند
وقتی که از بصره تا حسکه
جهل
ما را دسته دسته به قربانگاه می فرستاد
وقتی که کودکان ما
با هراسِ مرگ
بیش از پیران تو آشنا بودند
تو در بستر عشق بازی با هلن فریبایت
به ما می خندیدی و ما، تنها،
مضحکه ی خونینِ
شارلی اِبدوی وزین تو بودیم!
اینک هِکتور شجاع تو
به قتل رسیده و جویباری سرخ
حلب را به تروا پیوند داده است!
هلنِ منلائوس را رها ساز!
دیگر برای عشق بازی
دیر است پاریس!
ما اگرچه در خون خویش می غلتیم
برای هِکتور تو از صمیم دل
اشک ریختیم
ولی تو
هیچ گاه
ما را ندیدی...
پی نوشت:
1_واقعه ی پاریس، بی تردید جان گداز بود و دیگر بار ضرورت وحدت جهانی برای نابودی داعش و تحجر را یادآور می شد.
2_پاریس، از شخصیت های اصلی حماسه ی سترگ یونان، ایلیاد، نوشته ی هومر است. در این حماسه ی اسطوره ای،
پاریس در پی زیباترین زن جهان،
به اسپارت می رود و هلن، همسر منلائوس را می دزدد.
یونانیان برای بازگرفتن هلن
با سپاهی عظیم به شهر تروا حمله می برند.در این نبرد، هکتور، برادر پاریس و پهلوان توانای تروا کشته می شود و شهر تروا آسیب می بیند.
3_بِرویا نامی است که یونانیان در گذشته، شهر حلب سوریه را بدان می شناختند.
مرا به شکنج حادثه برد
مرگ مبهوت تو
بر بستر شقایق هایی
که می رُست آرام
از بالینت...
آ...ه
داغ بود گلوله هنوز
وقتی که نهاد محزون مادر
نقش بست بر ذهنت
که داشت می خفت
بر بستر هیچ...
هیچ خاطرم از آن که تو را کشت
آزرده نشد
خاطرم را
رنگ دلآزارِ ستمی سوخت
که از آبشخورِ جهل رمه ی ما
سیراب می شد...

به یاد کوبانی و ده ها شهر بی دفاع...
سرانجام، درخت سترگ همرهی علمی من و رفیق دیرینه ام، محمدعلی کوثری به بار نشست و کتاب «حکمت شادکامگی» به چاپ رسید.
حکمت شادکامگی
(شش گام بنیادین از اندوه به شادی)
نویسنده: اَندرو مَتیوز
ترجمه و ارائه ی برابرنهادهایی از فرهنگ و ادب پارسی:
محمدعلی کوثری، علی صادقی منش
بخشی از پیشگفتار مترجمان:
از اواخر قرن نوزدهم میلادی، هم گام با نخستین پژوهش ها و ارائه ی
نخستین گمانه ها در دانش روان شناسی، «زیستنِ آدمی» به سانِ «فرآیندی
آموختنی» مورد توجه قرار گرفت؛ در این میان یکی از بزرگ ترین پرسش های بشر،
دغدغه ی ذهنی روان شناسانِ مطرح جهان گشت: «شادکامگی را در کجا باید
جست؟»؛ پرسشی بنیادین که با توجه به سبک نوین زندگی بشر و چالش هایی که هر
لحظه بیش از پیش او را به سوی افسردگی و اندوه می کشاند، سرچشمه ی آثار
بسیاری در این زمینه گشت. یکی از معتبرترین این کتاب ها که از اقبال گسترده
ای در سطح جهان برخوردار بوده است، اثری است با عنوان Being happy نوشته ی
اَندرو مَتیوز. نویسنده ی این اثر کوشیده است که به ساده ترین شکل ممکن،
در شش گام، به تبیین یافته های دانشمندان در راستای دست یافتن به یک زندگی
شاد بپردازد. کتابی که هم اکنون در دستان شماست، ترجمه ای است از همین اثر.
کوشش مترجمان در پارسی گردانی این کتاب، آن بوده است که با ارائه ی
برابرنهادهایی از فرهنگ و ادب پارسی (به صورت پانوشت)، از یک سو درک این
اثر جهانی و ارزنده را برای پارسی زبانان آسان تر کنند و از دیگر سو شرایطی
فراهم نمایند که مفاهیم ارزشمند این کتاب، به یاری شعر و ضرب المثل هایی
که سرشار از نکات زیباشناختی هستند، جای گیرِ ذهن و روان خوانندگان گردد.
آن چه در دستان شماست، یکی از پرفروش ترین کتاب های جهان درباره ی
چگونگی گذر از اندوه و دست یافتن به شادکامگی است که به نغزگفتارهایی از
ادب پارسی(به عنوان یکی از گران بهاترین گنجینه های فرهنگی جهان) آراسته
گشته است؛ از این رو پانوشت های این کتاب، که به تمامی نوشته و گردآوری
مترجمان است، اهمیتی کم تر از متن آن ندارند و خوانش آن ها نگرشی ارزشمند
به مخاطب اثر خواهند بخشید.

یک صد هزار بنفشه بر باد می رود
با هر گِلایُلی که بر دار می رود...
«سروی» شکستی
که داری کنی به پا؟!
نفرین به «جهل»
که «خون» بر دلِ
مامِ این وطن کند...
یک صد هزار بنفشه بر باد می رود
با هر گِلایُلی که بر دار می رود...
۶/ ۱ / ۱۳۹۳

ای مادر هزار رود پرخروش!
با این زمینِ سرد و فسرده
چه کردی که شد بهار؟
رودی ستاند از تو زمستان ولی چه باک؟
صد رود نو
پا بوس دولت جاودانهی تو باد...
پیش از تو یأس
زندان، به وسعت این آشیانه داشت،
پیش از تو مرگ
هیبت، به سان زال هزار ساله داشت،
با این هراس نشسته بر چشمههای یخ زده
ای گوهر سپید عشق
باری بگو
چه کردی که شد بهار؟!
29 اسفندماه 1392
----------------------------------------
پی نوشت: رود در پارسی به معنای فرزند نیز هست... .
زردی من از تو
سرخی تو از من
ای کاش بمیری غم
ای کاش بمیری درد...
تا بنده ی تقدیریم
در بند زمستانیم
ای گوهر زردشتی!
ای آتش پرعصیان!
ما را تو رها گردان...
روزان و شبان پیش
خاشاک اجاقت باد
امروز و فردا را
افروز بیافروزان...
زردی من از تو
سرخی تو از من
ای کاش بمیری غم
ای کاش بمیری درد...

ای کاش وطن را
به تبرها نسپاریم،
این پهنه ی غم را
به قَدَرها نسپاریم...
تا شامِ قصیده
به غزل تار تنیده ست،
«میراث» به جز دشنه و غم
هیچ نیابیم،
تا صبح ابد، یک نفس آسوده
نساییم...
یک واژه اگر
در پی زر مدح سرودیم
هر «واج» گُواهی است،
که به تاراج وطن
سر بنهادیم...
ای کاش وطن را
به تبرها نسپاریم،
این پهنه ی غم را
به قدرها نسپاریم... .
آذرماه 1391
سیاه بود
ولی
تمام عمر
حتا
در اندرون سیه چاله های سرد زمین
سپیدتر از تمام ما اندیشید...

بر کران مصب قناتی که هیبت مرگ را
در هم شکسته است
آن درخت پیر،
آن کهنسال سترگ
قرنی است
از درون می سوزد
و از برون می شکفد...
او نسل من
وطن من
و نوستالوژی زیستن من است...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس از: حسین مزینانی(وبلاگ مزینان نیوز)
عشق، خواب رؤیاییِ یک مجنون نیست!
پلک های خسته
تابِ عشق را در خویش خواهد کشت!
عشق، در لحظه ی رستن، جاریست...
روییدن یک نیلوفر
هیچ گاه، خواب نیست؛
ریشه در مرداب
دست سوی آسمان دارد!
این سرخ در آبی محو
پیوسته، دمادم
هر لحظه،
وابسته ی رستن ماست...
آشیانه، گرچه مرداب،
«عشق»،
بی کرانه،
پویا،
تا ابد پا برجاست...
مرگ رستن، پژمردن ماست...

برایش «سنگ» هدیه آوردند
آن گاه
که در جوف خانه
سرد و هراس آلوده
مرگ آلود،
روح خراشیده اش را بغل کرده بود
و نمی یارست گریختن،
از آن صدای مرگ آمیز شهوت ناک
که در یک لحظه
یک دم،
آ...ه
له کرد!
«له» کرد،
تمامِ
کودکی اش را
و از او
یک زن ساخت... !
برایش سنگ هدیه آوردند
آن گاه
که بر سپیدموی شهر
ثابت گشت
که صدایش را
نشنیدند آبادی
وقت مردن
به گاهِ ویرانی... !
آذرماه 1390
[1] سنگسار

در نقش نقش تو هزار سالِ اِشراف بر آب و سنگ
در تار تار تو زخم صد نسل وامانده در نشیب قحط
در هر گره ی کور تو
نقش خون سرانگشتان مام این میهن است...
آ...ه ای قالی مهد مادری!
مرگ، گم گشته ی هزار توی گره های بی نشان توست
و سنگ
می شکفد از عشقی که تو
تنها تو
سرچشمه ی جوشان آنی...
آ...ه
ای از صلح شعله ور
تو یگانه دختِ داری
که جز از عشق
هیچ طرحی، رنگی، واجی، کلامی
نداری،
نیاموخته ای... .

و کدام عشق است که زاده ی بیداری باشد؟
آه! ای خداوند خنیاگران و اندوهگینان!
هیچ گاه
خواب را،
از ما مَسِتان!
بگذار خواب خویش را
نه تعبیر
که به بیداری آوریم...

گاه،
«گاهي» مثل همين حالا،
بايد كه چونان كفشدوزكي مسكوت،
چشم بر بستر شب زده ي روز
بر برگ هاي سبز باغچه
آرام
صبر كني تا مهتاب
بر بال هاي سرخ تو
شبنم صبح بياويزد... .

هماره كودكي است در تو؛
كودكي مست اطلسي هاي باغچه ي پدربزرگ،
كودكي كه من
دل باختم بدان، ديروز
امروز...
هماره كودكي است در من،
خسته، محكوم؛
كودكي درون بستر،اما
نه خواب آلود.
و من
بازي گوش تر از تو بودم آن روز
كه از زيرِ دستانِ مادرِ به خواب فرو رفته ام
گريختم
آرام!
گريختم تا «تو» را
ـ «كودكي تو» را ـ
از ميانه ي آغوش تاريك روزگار
بيدار كنم؛ بيدار كنم
تا در ميان گل هاي اطلسي باغچه ي كودكي مان
آرام و مسكوت
بازي كنيم!
جز ما
هيچ كس،
«هيچ كس»
بيدار نبود آن روز...
هماره كودكي است در ما؛
كودكي مثال ديروز، اما
مصلوب...
و دوست داشتن
شكستن صليبي است كه برآن
مسيحِ روزِ نخست
جان مي دهد آرام
مرگ آلود... .
پس از مدت ها انتظار، بالاخره نخستین کتاب ادبی ام
با عنوان «درد بی رنگ» به چاپ رسید.

«این نوشته ها نه شعرند و نه نثر؛ فقط نوشته اند، نوشته!
اگر به آن ها دل دهی، برایت می تپند، وگر نه هیچ نخواهی فهمید...»
(بخشی از دیباچه ی کتاب)
ممیزان وزارت ارشاد، پس از دو سال و نیم انتظار
ـ مشروط به حذف کامل یکی از فصول پنج گانه !!!ـ
مجوز نشر این کتاب را صادر کردند.
«درد بی رنگ» در پنج فصلِ
«هنرـ از بودن ـ از عشق ـ از زیستن ـ از کلمه»
مجموعه ای است از قطعات ادبی با سیری خاص،
که توسط نشر قو به چاپ رسیده است.

ـ «کفش هامان، بی گره
لنگ می ماند!»
من «دلم» لرزان بود آن روز،
و تو در بندِ گرهِ «کفشت» بودی...
ـ می دانم
تو بمان و گرهِ کفشت!
من، نمی مانم...
...
... .
پی نوشت:
گاه، شعر هم شکست می خورد...
اینک این، آن گاهِ بغض آلود!

می آیند؛
همیشه می آیند،
با هر نفسی که می کشم،
به هر سویی که می نگرم،
می آیند
آن
واژه هاي اشك آلود...
آ...ه
اما هراس،
«هراس»،
نمی گذارد که...
کاغذ و قلم هایم را
پشت باغچه ی خانه
جایی که دستم بدان ها نرسد
چال کرده ام،
مبادا که ببینند
نمِ اشک های این
واج های درد آلود را
بر کاغذ!
بگذار،
بگذرم!
برادر،
خواهر،
از من بگذرید!
رهایم کنید!
به خدا قسم
من،
ترسيده ام!
ترسیده ام...

همیشه طعم شکست را دوست تر داشته ام!
شکست کار آدم را می سازد! پیش از آن، مستانه پیش می تازیم، در پی طرحی که ریخته ایم، طرح می گردیم و با خودِ خویش، بیگانه می شویم. شاد و پیروزمست پیش می رویم و جز هدف پیش رو، به هیچ نمی نگریم اما درست در همین لحظات، ناگهان ضربه ی یک شکستِ نیرومند تمام آن چه را گشته ایم و از خویش رشته ایم، پنبه می سازد!
و چنین است که شکست، انسانِ از خویش بیگانه را به خویشتن خویش، باز می گرداند.
اما چیست در آن لحظه ی غم باری که یکباره در خود می شکنیم و در خویش فرو می رویم؟ شاید که بازگشت بر سر یک دوراهی قدیمی؛ دوراهی کهنه ای که دیروز یکی از دو راه آن را با یقینی مثال زدنی، اختیار کردیم و امروز به آن شک کرده ایم؛ «شک»، نه به آن راهی که گزیده ایم، بل به یقینی که از آن لبریز بودیم!
شاید که دیروز سرشار از یقین به ایدئولوژی خویش، دهانه ی تفنگ را بر پیشانی یک همرزم خائن در سیرا مایسترا گذاشتیم و بی هیچ تردیدی ماشه را فشردیم و با غروری مستانه، واژه ی «اعدام انقلابی» بر آن نهادیم ولی امروز، جایی برای آن یقینی که در راهش هم سنگر را کشتیم، نمی یابیم؛[1] شک کرده ایم! در آغاز همه چیز را بر گردن ایدئولوژی مان می اندازیم و به دنبال یک ایدئولوژی دیگر می گردیم؛ اما اندکی که پیش می رویم دوباره اندوه سنگین آن شکست به سراغمان می آید؛ البته اگر انسان باشیم، اگر انسان مانده باشیم!
این گونه است که دیگر آرامش را در یقین برآمده از یافتن یک ایدئولوژی بی نقص نمی یابیم، که می دانیم دست بشر، بی خطا نمی شود و چنین است که دیگر از پسِ عینک هر ایدئولوژی، آدم های چون خودمان را رفیق و نارفیق، برادر و نابرادر، سیاه و سپید نمی بینیم؛ شک کرده ایم. و درست در آن زمانی که دیگران در پی آرامش خویش به پشتوانه ی یقین به یک ایدئولوژی مطلق هستند، ما در پی یافتن راهی هستیم که به واسطه ی آن، انسانیت انسان را از کژی ها و ناراستی ها، از رنج ها و بی داد ها برهانیم و برایمان هم فرقی نمی کند که این ره گذار، از میانه ی کدام ایدوئولوژی ها بگذرد. هدف حفظ انسانیت است.
همه می گویند: آرامش! پس کجا بجوییم آرامش را آن گاه که یقینی نیست؟ و محی الدین عربی اندلسی(عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری) است که پاسخ می دهد: «تا امروز، با همنشینی که هم کیش من نبود مخالفت می ورزیدم. لکن امروز دل من پذیرای همه ی صورت ها شده است: چراگاه آهوان است و بتکده ی بتان و صومعه ی راهبان و کعبه ی طائفان و الواح تورات و اوارق قرآن. دین من اینک، این عشق است و هر جا که کاروان عشق برود دین و ایمان من هم به دنبالش روان است.» و این چنین است که چونان تاگور این گونه می سراییم که:«یک بار به خواب دیدیم که بیگانه ایم؛ بیدار شدیم، یافتیم که عزیزان همیم.» برادرانی را که دوش در خواب، دشمن دیده ایم، اینک به بیداری، دوست می یابیم.
پیروزمستی و تراژدی بشری
به انسان های پیروز مست، همیشه به دیده ی شک آلوده نگاه کرده ام. اینان از پس هر پیروزی با یقینی راسخ به خویش برآمده اند و چه بسا جان بشریت را به خاطر ایدوئولوژی ناقص و خودساخته شان به خطر انداخته اند. (به خاطر آوریم سخن رسول الله را که قتل هر انسان از سقوط دنیا نزد پروردگار سهمگین تر است.) و غم افزا تر، پیروان این انسان های از یقین به خویش سرشار؛ عَملگان جهل، افسران کا گ ب، پیروان راستین استالین، رهروان مخلص استالینیسم...2
هر مستی بر آمده از یقینی است که گزیده ایم...
شک در دین رسول الله
بسیاری اسلام را راهی برای کسب یقین به یک مکتب مطلق می دانند اما می توان از دیدگاهی دیگر نیز این مساله را واکاوید؛ در یک نگاه کلی به ادیان الهی به این نکته پی می بریم که خدای دین اسلام، ناملموس ترین و ملموس ترین، دور از دسترس ترین و در دسترس ترین خداییست که به هیچ وجه تمامیتش به ذهن انسان نمی آید؛ چنان که ولی الله می گوید:«سپاس خدایی را که وصف ها در رسیدن به حقیقت شناخت او رخت اندازد، و بزرگی او خرد ها را طرد سازدـ تا سر بتابدـ ، و راهی به رسیدن نهایت ملکوت او نیابد.»(خ 155) دینی که درک خدایش به تمامه ممکن نباشد دینی است که پیروانش را به یک تکاپوی بی وقفه برای درک، برآمده از شکی بی امان فرا می خواند.
خدای این دین، بتی نیست که بر بالای سر خویش بگذاریم و از حضور آن احساس آرامش کنیم؛ خداییست بی وقفه حاضر، که به احساس آدمی نمی آید...
این دین، یقین به یک ساخته و پرداخته ی ذهنی را نمی پذیرد بلکه از پیروان خود شک به آن چه در ذهن خویش ساخته اند و تکاپوی بی امان حقیقت خواهی می طلبد.
حتی تعریفی که در این دین از خدا هست، یک تعریف بسته که ملموس و به تمامه قابل درک باشد، نیست! بایستی هماره شک کرد؛ که به قول مترلینگ:«عظمت خدای هر کسی به بزرگی مغز[فکر] اوست.»(مترلینگ،ص129) اسلام دینِ پذیرشِ فکرهای کوته نیست؛ خدای این دین بزرگ نیست، بزرگ «تر» است؛ یعنی باز هم بزگ تر از آن بزرگی که به ذهن ما آمده است.
راز پویایی و تا ابد نو بودن این دین نیز در همین عدم جزم اندیشی و پذیرش تفاسیری است که در شرایط زمانی و مکانی متفاوت ضامن حرّییت و انسانیت انسان است.
پی نوشت ها:
1ـ«آریستیدو راهزنی بود که بدون هیچ هدف خاصی به چریک ها[در سیرا مایسترا] ملحق شده بود. او در موقعیت های گوناگون قصد و تصمیم خود را برای فرار قریب الوقوع از اردوی چریک ها ابراز کرده بود. چه گوارا در پی یک تحقیقات بسیار مختصر دستور داد آریستیدو را تیرباران کنند. او بعد از اجرای حکم اعدام آریستیدو درگیر شک و تردید های رنج باری شد:« ما از خودمان می پرسیدیم که آیا او واقعا به اندازه ی کافی مجرم بود که سزاروار مرگ باشد، آیا ما نمی توانستیم زندگی او را برای دوران سازندگی انقلاب حفظ کنیم».(کاستانیدا،182:1387)
البته «شکی نیست که دیگر رهبران انقلاب کوبا، بر خلاف چه گوارا، حتی به چنین پرسش هایی فکر هم نمی کردند.» (کاستانیدا،183:1387)
«چه گوارا تنها یکی دو سال بعدـ در اوایل سال 1959ـ با صدور دستور تیربارانِ صدها نفر در پادگانِ لاکوبانا موجب وقوع یکی از نامطبوع ترین حوادث انقلاب کوبا شد.» (کاستانیدا،183:1387)
2ـ«در خلال تصفیه های سنوات 1936تا1938ظاهرا استالین به تلافی پاره ای از مخالفت هایی که نسبت به مقاصد وی در هفدهمین کنگره حزب کمونیست شده بود، از مجموع اعضای کنگره که 1966نفر می شدند1108نفر را به هلاکت رسانید.از 139 نفر اعضای کمیته مرکزی که به توسط آن کنگره انتخاب شدند،98نفرشان را به قتل رسانید. یعنی اکثریت عظیمی را که ظاهرا قدرت خود را از آنان کسب می کرد، نابود ساخت. این قتل ها از نظر عدّه، فقط عشری بود که از تصفیه های آن سنوات ناشی می گردید...تمامی این ها کاملا جدا از شقاوت های بی رحمانه ی او علیه مردم عادی، به ویژه در مورد ایجاد مزارع اشتراکی و نیز درباره پاره ای تصمیمات جنگی است، که کل کشته شدگان به میلیون ها نفر بالغ شد...» (جورج کِنان263:1338)
منابع:
ـ تاگور، رابیندرانات،ماه نو و مرغان آواره،ترجمه ع.پاشائی،نشر روایت،تهران،1373
ـ کاستانیدا، خورخه، رفیق(زندگی و مرگ ارنستو چه گوارا)، ترجمه ی بیژن اشتری، نشر ثالث، تهران1387
ـ کنان،جورج، روسیه و غرب در زمان استالین، ترجمه ی ابوالقاسم طاهری، انتشارات ایران مهر، تهران، 1338
ـ مترلینگ، موریس، اندیشه های یک مغز بزرگ، ترجمه ی ذبیح الله منصوری، انتشارات انیشتن
ـ وود، آلن، استالین و استالینیسم، ترجمه ی محمد رفیعی مهر آبادی، انتشارات خجسته، تهران،1381

ای شقایق بر لب!
زندگی از توست،
بی تو ویرانم و خاموش!
روزی این فاصله ی طاقت سوز
در میانِ آب های بی کرانِ عشق
چون گرداب
در خویش
فرو خواهد مرد...
و من آن روز چون موج
بی نهایت مست
آسمانِ اندوهم بر دوش
اقیانوسِ عشقم بر دست
بوسه خواهم شد،
و از آن ساغر سرخ
زندگی خواهم چید...
و تو ای
روشنِ من!
تو در آن فرصتِ مست
با من باش!
یک ابد با من باش!
دست های
خیسِ از مهتابت را
در میانِ
این دست های
از عطش لبریز
جاری ساز!
با تو خواهم رُست؛
واژه ها
از سرِ انگشتانِ
باریکم
سبز خواهند شد...
با تو آن فرصتِ مست
هر دمِ زیستن است!
ای دلآویز ترین چشمه ی صبح!
با تو چون
سبز ترین روز بهارم!
با من باش!
تا ابد
با من باش!

های
«هستی»!
صبح که می رفتی
در چمدان نگاهت
قلبم را با خود بردی!
آخر
مگر تو نمی دانی
که آدمی
بی قلب
می میرد؟!
آ...ه
بگذریم...
فقط
فقط بدان
قلبم شکستنی ست!
چمدان نگاهت را
محتاط
بگشای!

...
اما نه!
آ...ه را تبــاه
نبايد ساخت
وقتي كه حُزنِ هر نفس
داغِ واژه ايست
كه «مي تواند»
صلاي رهايي آهوانِ در بند باشد...
آب هاي دشت اندك اند و
تمساح هاي پير
سلطان!
تاب غزال هاي تشنه
غزل نيست!
سرخ واژه ايست
كه از سدِ هراس
مي گذرد
و صليبش
بر بلنداي دشت
فريادِ
«زنده باد عشق»
مي گردد ...

آ...ه
اي خداوند!
اي رهائي پاك!
از بند تمام آناني كه احساس مي كنند
بيش از ديگران مي دانند
و حق خويش يافته اند كه به جبر
همگان را به راه خود بكشانند،
و از شرِ زشتِ تمام بيش داناني(!) كه
از يقين مردمان به تو مي كاهند
تا آنان را مؤمن به خودِ حقيرشان سازند
رهايمان گردان!
آ...ه
اي ملكوت كودكانه!
كودكي مان را
تا ابد
حافظ باش!
سلام
دوست و استادم، رحيمي عزيز، آن چنان بهار را زيبا تبريك گفتند
كه من، سكوت را مؤدبانه تر يافتم...
تبريك وي را با كليك بر عنوان پیش رو دريابيد: آه... بهار...

و زني بر دار، آرام گرفت!
شوهري بر درگاه خانه، مات، بي خود، ديوانه
هي داد مي كشيد:«كشتي! زنيكه، آخر خودت را كشتي!»
عصبي بود مردك! تازه از حمالي مي آمد؛ انتظار چاي داغ و آغوش گرم داشت.
از صبح حرف زور شنيده بود، مثل… بار كشيده بود، فحش خورده بود، حال
اين مرتيكه ي بي گناه، يك جسد مي ديد!!!
اشك نمي ريخت، غم نمي خورد، عصبي بود، فحش مي داد!
مرتيكه ي بي گناه!!!
از هرچه بي گناه و بي طرف است بيزارم! آن قدر ابله بود كه وقتي زن را
لبخند به چهر مي ديد از حس غرور سگ مي شد!!!
فكر مي كرد زنكش كودك را از ياد برده و از زندگي راضيست!
احساس مرد بودن مي كرد؛ سگ مي شد!!!
زن هم ابله بود! فكر مي كرد مي شود از مادر بودن به همين آساني رد شد…
يك ماه لبخند زد، يك ماه جز در خواب، براي فرزند اشك نريخت، يك ماه،
خودش را مومِ يك سگ كرد؛ يك هوس باز حمال!
آن شب، مثل هر شب، چاي را دم كرد؛ در جلوي آينه با شتاب خود را مي آراست
شانه ي كوچك را برداشت تا آن طره را كه شهوت مردك را بيدار مي كرد
تاب دهد، كه ناگاه… يك تار موي قهوه اي پررنگ، آب سردي شد بر تن شهوتناكش!
موي پسرش بود؛ آن روز نحس با همين شانه…
گريه نكرد، يخ باقي ماند! اما نه گريه كرد؛ با يك طناب چاه كه از انبار خانه يافت…
زياد طول نكشيد تا آن لحظه اي كه زن
تمام دروغ شده اش را
بر آن طناب آويزان ساخت!!!
تمام شد!
يك جسم سرد، ميان زمين و آسمان، بي تكان، باقي ماند...
حال، او راست مي گفت!
مي توانيد، متن اصلي داستان را، كه نوشته ي خود جلال آل احمد است ، در "ادامه مطلب" بخوانيد...
عکس: سید مهدی حسینی مزینانی
بهار هر چه هست!
بهانه ی شکفتنم!
لحظه ای با من باش
و ببین که چگونه
هوای بی مرگِ رستن
تا گل های سنگی دیوار را
فتح می کند!
خاری که به مرگ سلام نکرد،
زیبا زنده ماند!
پیش از این
عشق پیچان ها گردِ درختی می گشتند
که از هر آوند پر احساس خویش
بانگِ «زی شاد»
سر می داد.
عشق پیچانِ دل ما را ببین!
چه را عاشق گشته است ...
وقتی که برفی فکر می کنیم،
از راه جدا می افتیم...