و هيچ كس، بيدار نبود آن روز...

هماره كودكي است در تو؛
كودكي مست اطلسي هاي باغچه ي پدربزرگ،
كودكي كه من
دل باختم بدان، ديروز
امروز...
هماره كودكي است در من،
خسته، محكوم؛
كودكي درون بستر،اما
نه خواب آلود.
و من
بازي گوش تر از تو بودم آن روز
كه از زيرِ دستانِ مادرِ به خواب فرو رفته ام
گريختم
آرام!
گريختم تا «تو» را
ـ «كودكي تو» را ـ
از ميانه ي آغوش تاريك روزگار
بيدار كنم؛ بيدار كنم
تا در ميان گل هاي اطلسي باغچه ي كودكي مان
آرام و مسكوت
بازي كنيم!
جز ما
هيچ كس،
«هيچ كس»
بيدار نبود آن روز...
هماره كودكي است در ما؛
كودكي مثال ديروز، اما
مصلوب...
و دوست داشتن
شكستن صليبي است كه برآن
مسيحِ روزِ نخست
جان مي دهد آرام
مرگ آلود... .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ ساعت 0:39 توسط علی صادقی منش مزینانی
|
و این منم: