هماره كودكي است در تو؛

كودكي مست اطلسي هاي باغچه ي پدربزرگ،

كودكي كه من

دل باختم بدان، ديروز

امروز...

 

هماره كودكي است در من،

خسته، محكوم؛

كودكي درون بستر،اما

نه خواب آلود.

 

و من

بازي گوش تر از تو بودم آن روز

كه از زيرِ دستانِ مادرِ به خواب فرو رفته ام

گريختم

آرام!

 

گريختم تا «تو» را

ـ «كودكي تو» را ـ

از ميانه ي  آغوش تاريك روزگار

بيدار كنم؛ بيدار كنم

تا در ميان گل هاي اطلسي باغچه ي كودكي مان

آرام و مسكوت

بازي كنيم!

 

جز ما

هيچ كس،

«هيچ كس»

بيدار نبود آن روز...

 

هماره كودكي است در ما؛

كودكي مثال ديروز، اما

 مصلوب...

 

و دوست داشتن

شكستن صليبي است كه برآن

مسيحِ روزِ نخست

جان مي دهد آرام

مرگ آلود... .