من، ترسیده ام!

می آیند؛
همیشه می آیند،
با هر نفسی که می کشم،
به هر سویی که می نگرم،
می آیند
آن
واژه هاي اشك آلود...
آ...ه
اما هراس،
«هراس»،
نمی گذارد که...
کاغذ و قلم هایم را
پشت باغچه ی خانه
جایی که دستم بدان ها نرسد
چال کرده ام،
مبادا که ببینند
نمِ اشک های این
واج های درد آلود را
بر کاغذ!
بگذار،
بگذرم!
برادر،
خواهر،
از من بگذرید!
رهایم کنید!
به خدا قسم
من،
ترسيده ام!
ترسیده ام...
+ نوشته شده در جمعه سی ام بهمن ۱۳۸۸ ساعت 3:47 توسط علی صادقی منش مزینانی
|
و این منم: