با تو خواهم رُست...

ای شقایق بر لب!
زندگی از توست،
بی تو ویرانم و خاموش!
روزی این فاصله ی طاقت سوز
در میانِ آب های بی کرانِ عشق
چون گرداب
در خویش
فرو خواهد مرد...
و من آن روز چون موج
بی نهایت مست
آسمانِ اندوهم بر دوش
اقیانوسِ عشقم بر دست
بوسه خواهم شد،
و از آن ساغر سرخ
زندگی خواهم چید...
و تو ای
روشنِ من!
تو در آن فرصتِ مست
با من باش!
یک ابد با من باش!
دست های
خیسِ از مهتابت را
در میانِ
این دست های
از عطش لبریز
جاری ساز!
با تو خواهم رُست؛
واژه ها
از سرِ انگشتانِ
باریکم
سبز خواهند شد...
با تو آن فرصتِ مست
هر دمِ زیستن است!
ای دلآویز ترین چشمه ی صبح!
با تو چون
سبز ترین روز بهارم!
با من باش!
تا ابد
با من باش!
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر ۱۳۸۸ ساعت 13:49 توسط علی صادقی منش مزینانی
|
و این منم: