تمام شد!

و زني بر دار، آرام گرفت!
شوهري بر درگاه خانه، مات، بي خود، ديوانه
هي داد مي كشيد:«كشتي! زنيكه، آخر خودت را كشتي!»
عصبي بود مردك! تازه از حمالي مي آمد؛ انتظار چاي داغ و آغوش گرم داشت.
از صبح حرف زور شنيده بود، مثل… بار كشيده بود، فحش خورده بود، حال
اين مرتيكه ي بي گناه، يك جسد مي ديد!!!
اشك نمي ريخت، غم نمي خورد، عصبي بود، فحش مي داد!
مرتيكه ي بي گناه!!!
از هرچه بي گناه و بي طرف است بيزارم! آن قدر ابله بود كه وقتي زن را
لبخند به چهر مي ديد از حس غرور سگ مي شد!!!
فكر مي كرد زنكش كودك را از ياد برده و از زندگي راضيست!
احساس مرد بودن مي كرد؛ سگ مي شد!!!
زن هم ابله بود! فكر مي كرد مي شود از مادر بودن به همين آساني رد شد…
يك ماه لبخند زد، يك ماه جز در خواب، براي فرزند اشك نريخت، يك ماه،
خودش را مومِ يك سگ كرد؛ يك هوس باز حمال!
آن شب، مثل هر شب، چاي را دم كرد؛ در جلوي آينه با شتاب خود را مي آراست
شانه ي كوچك را برداشت تا آن طره را كه شهوت مردك را بيدار مي كرد
تاب دهد، كه ناگاه… يك تار موي قهوه اي پررنگ، آب سردي شد بر تن شهوتناكش!
موي پسرش بود؛ آن روز نحس با همين شانه…
گريه نكرد، يخ باقي ماند! اما نه گريه كرد؛ با يك طناب چاه كه از انبار خانه يافت…
زياد طول نكشيد تا آن لحظه اي كه زن
تمام دروغ شده اش را
بر آن طناب آويزان ساخت!!!
تمام شد!
يك جسم سرد، ميان زمين و آسمان، بي تكان، باقي ماند...
حال، او راست مي گفت!
مي توانيد، متن اصلي داستان را، كه نوشته ي خود جلال آل احمد است ، در "ادامه مطلب" بخوانيد...
و این منم: