سرآغاز یک شک!

همیشه طعم شکست را دوست تر داشته ام!
شکست کار آدم را می سازد! پیش از آن، مستانه پیش می تازیم، در پی طرحی که ریخته ایم، طرح می گردیم و با خودِ خویش، بیگانه می شویم. شاد و پیروزمست پیش می رویم و جز هدف پیش رو، به هیچ نمی نگریم اما درست در همین لحظات، ناگهان ضربه ی یک شکستِ نیرومند تمام آن چه را گشته ایم و از خویش رشته ایم، پنبه می سازد!
و چنین است که شکست، انسانِ از خویش بیگانه را به خویشتن خویش، باز می گرداند.
اما چیست در آن لحظه ی غم باری که یکباره در خود می شکنیم و در خویش فرو می رویم؟ شاید که بازگشت بر سر یک دوراهی قدیمی؛ دوراهی کهنه ای که دیروز یکی از دو راه آن را با یقینی مثال زدنی، اختیار کردیم و امروز به آن شک کرده ایم؛ «شک»، نه به آن راهی که گزیده ایم، بل به یقینی که از آن لبریز بودیم!
شاید که دیروز سرشار از یقین به ایدئولوژی خویش، دهانه ی تفنگ را بر پیشانی یک همرزم خائن در سیرا مایسترا گذاشتیم و بی هیچ تردیدی ماشه را فشردیم و با غروری مستانه، واژه ی «اعدام انقلابی» بر آن نهادیم ولی امروز، جایی برای آن یقینی که در راهش هم سنگر را کشتیم، نمی یابیم؛[1] شک کرده ایم! در آغاز همه چیز را بر گردن ایدئولوژی مان می اندازیم و به دنبال یک ایدئولوژی دیگر می گردیم؛ اما اندکی که پیش می رویم دوباره اندوه سنگین آن شکست به سراغمان می آید؛ البته اگر انسان باشیم، اگر انسان مانده باشیم!
این گونه است که دیگر آرامش را در یقین برآمده از یافتن یک ایدئولوژی بی نقص نمی یابیم، که می دانیم دست بشر، بی خطا نمی شود و چنین است که دیگر از پسِ عینک هر ایدئولوژی، آدم های چون خودمان را رفیق و نارفیق، برادر و نابرادر، سیاه و سپید نمی بینیم؛ شک کرده ایم. و درست در آن زمانی که دیگران در پی آرامش خویش به پشتوانه ی یقین به یک ایدئولوژی مطلق هستند، ما در پی یافتن راهی هستیم که به واسطه ی آن، انسانیت انسان را از کژی ها و ناراستی ها، از رنج ها و بی داد ها برهانیم و برایمان هم فرقی نمی کند که این ره گذار، از میانه ی کدام ایدوئولوژی ها بگذرد. هدف حفظ انسانیت است.
همه می گویند: آرامش! پس کجا بجوییم آرامش را آن گاه که یقینی نیست؟ و محی الدین عربی اندلسی(عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری) است که پاسخ می دهد: «تا امروز، با همنشینی که هم کیش من نبود مخالفت می ورزیدم. لکن امروز دل من پذیرای همه ی صورت ها شده است: چراگاه آهوان است و بتکده ی بتان و صومعه ی راهبان و کعبه ی طائفان و الواح تورات و اوارق قرآن. دین من اینک، این عشق است و هر جا که کاروان عشق برود دین و ایمان من هم به دنبالش روان است.» و این چنین است که چونان تاگور این گونه می سراییم که:«یک بار به خواب دیدیم که بیگانه ایم؛ بیدار شدیم، یافتیم که عزیزان همیم.» برادرانی را که دوش در خواب، دشمن دیده ایم، اینک به بیداری، دوست می یابیم.
پیروزمستی و تراژدی بشری
به انسان های پیروز مست، همیشه به دیده ی شک آلوده نگاه کرده ام. اینان از پس هر پیروزی با یقینی راسخ به خویش برآمده اند و چه بسا جان بشریت را به خاطر ایدوئولوژی ناقص و خودساخته شان به خطر انداخته اند. (به خاطر آوریم سخن رسول الله را که قتل هر انسان از سقوط دنیا نزد پروردگار سهمگین تر است.) و غم افزا تر، پیروان این انسان های از یقین به خویش سرشار؛ عَملگان جهل، افسران کا گ ب، پیروان راستین استالین، رهروان مخلص استالینیسم...2
هر مستی بر آمده از یقینی است که گزیده ایم...
شک در دین رسول الله
بسیاری اسلام را راهی برای کسب یقین به یک مکتب مطلق می دانند اما می توان از دیدگاهی دیگر نیز این مساله را واکاوید؛ در یک نگاه کلی به ادیان الهی به این نکته پی می بریم که خدای دین اسلام، ناملموس ترین و ملموس ترین، دور از دسترس ترین و در دسترس ترین خداییست که به هیچ وجه تمامیتش به ذهن انسان نمی آید؛ چنان که ولی الله می گوید:«سپاس خدایی را که وصف ها در رسیدن به حقیقت شناخت او رخت اندازد، و بزرگی او خرد ها را طرد سازدـ تا سر بتابدـ ، و راهی به رسیدن نهایت ملکوت او نیابد.»(خ 155) دینی که درک خدایش به تمامه ممکن نباشد دینی است که پیروانش را به یک تکاپوی بی وقفه برای درک، برآمده از شکی بی امان فرا می خواند.
خدای این دین، بتی نیست که بر بالای سر خویش بگذاریم و از حضور آن احساس آرامش کنیم؛ خداییست بی وقفه حاضر، که به احساس آدمی نمی آید...
این دین، یقین به یک ساخته و پرداخته ی ذهنی را نمی پذیرد بلکه از پیروان خود شک به آن چه در ذهن خویش ساخته اند و تکاپوی بی امان حقیقت خواهی می طلبد.
حتی تعریفی که در این دین از خدا هست، یک تعریف بسته که ملموس و به تمامه قابل درک باشد، نیست! بایستی هماره شک کرد؛ که به قول مترلینگ:«عظمت خدای هر کسی به بزرگی مغز[فکر] اوست.»(مترلینگ،ص129) اسلام دینِ پذیرشِ فکرهای کوته نیست؛ خدای این دین بزرگ نیست، بزرگ «تر» است؛ یعنی باز هم بزگ تر از آن بزرگی که به ذهن ما آمده است.
راز پویایی و تا ابد نو بودن این دین نیز در همین عدم جزم اندیشی و پذیرش تفاسیری است که در شرایط زمانی و مکانی متفاوت ضامن حرّییت و انسانیت انسان است.
پی نوشت ها:
1ـ«آریستیدو راهزنی بود که بدون هیچ هدف خاصی به چریک ها[در سیرا مایسترا] ملحق شده بود. او در موقعیت های گوناگون قصد و تصمیم خود را برای فرار قریب الوقوع از اردوی چریک ها ابراز کرده بود. چه گوارا در پی یک تحقیقات بسیار مختصر دستور داد آریستیدو را تیرباران کنند. او بعد از اجرای حکم اعدام آریستیدو درگیر شک و تردید های رنج باری شد:« ما از خودمان می پرسیدیم که آیا او واقعا به اندازه ی کافی مجرم بود که سزاروار مرگ باشد، آیا ما نمی توانستیم زندگی او را برای دوران سازندگی انقلاب حفظ کنیم».(کاستانیدا،182:1387)
البته «شکی نیست که دیگر رهبران انقلاب کوبا، بر خلاف چه گوارا، حتی به چنین پرسش هایی فکر هم نمی کردند.» (کاستانیدا،183:1387)
«چه گوارا تنها یکی دو سال بعدـ در اوایل سال 1959ـ با صدور دستور تیربارانِ صدها نفر در پادگانِ لاکوبانا موجب وقوع یکی از نامطبوع ترین حوادث انقلاب کوبا شد.» (کاستانیدا،183:1387)
2ـ«در خلال تصفیه های سنوات 1936تا1938ظاهرا استالین به تلافی پاره ای از مخالفت هایی که نسبت به مقاصد وی در هفدهمین کنگره حزب کمونیست شده بود، از مجموع اعضای کنگره که 1966نفر می شدند1108نفر را به هلاکت رسانید.از 139 نفر اعضای کمیته مرکزی که به توسط آن کنگره انتخاب شدند،98نفرشان را به قتل رسانید. یعنی اکثریت عظیمی را که ظاهرا قدرت خود را از آنان کسب می کرد، نابود ساخت. این قتل ها از نظر عدّه، فقط عشری بود که از تصفیه های آن سنوات ناشی می گردید...تمامی این ها کاملا جدا از شقاوت های بی رحمانه ی او علیه مردم عادی، به ویژه در مورد ایجاد مزارع اشتراکی و نیز درباره پاره ای تصمیمات جنگی است، که کل کشته شدگان به میلیون ها نفر بالغ شد...» (جورج کِنان263:1338)
منابع:
ـ تاگور، رابیندرانات،ماه نو و مرغان آواره،ترجمه ع.پاشائی،نشر روایت،تهران،1373
ـ کاستانیدا، خورخه، رفیق(زندگی و مرگ ارنستو چه گوارا)، ترجمه ی بیژن اشتری، نشر ثالث، تهران1387
ـ کنان،جورج، روسیه و غرب در زمان استالین، ترجمه ی ابوالقاسم طاهری، انتشارات ایران مهر، تهران، 1338
ـ مترلینگ، موریس، اندیشه های یک مغز بزرگ، ترجمه ی ذبیح الله منصوری، انتشارات انیشتن
ـ وود، آلن، استالین و استالینیسم، ترجمه ی محمد رفیعی مهر آبادی، انتشارات خجسته، تهران،1381
و این منم: